نقدی بر کتاب من زنده¬ام لفته منصوری
بسمه تعالی
نقدی بر کتاب من زندهام
لفته منصوری[1]
1) شناسه کتاب
آباد، معصومه. من زندهام (خاطرات دوران اسارت). تهران: بروج. 552 ص. چاپ ششم، 1392. شابک 0-82-8683-946-978
2) مقدمه
به جرأت میتوان کتاب «من زندهام» را جزو اولینهای حوزه نشر خاطرات خود نگاشت زنان در دوران اسارت قلمداد کرد. در ادبیات پایداری، خاطرات خود نگاشت زنان در اسارت، بسیار کم و شاید منحصر به این کتاب باشد. این مسأله و اقبال عمومی از این اثر که یکسال پس از انتشار به چهل و دومین چاپ خود رسید؛ این کتاب را شایسته نقد و بررسی منصفانه نمود.
این قلم تلاش میکند در نقد این کتاب از راه صواب خارج نشود و پای بندی خود را به اصول نقد حرفهای اثبات کند.
3) درباره نویسنده
جانباز دکتر معصومه آباد دارای دکتری بهداشت باروری از دانشگاه شهید بهشتی است. عنوان پایان نامه ایشان «بررسی تأثیر امواج الکترومغناطیس و آنتنهای مخابراتی بر روی پیامدهای بهداشت باروری» است. او سابقه مشاوره و تدریس در دانشگاه علوم پزشکی ایران، شاهد، علوم پزشکی بقیه الله (عج) و از سال 1387 تدریس تنظیم خانواده در دانشگاه آزاد اسلامی را در کارنامه خود دارد.
ایشان همچنین سخنرانیهای متعددی در مجامع داخلی و خارجی داشتهاند که از آن جمله میتوان به سخنرانی او در اکتبر 2008، با موضوع توانمندسازی زنان در مسیر توسعه پایدار (مطالعه موردی شهرداری تهران) در نهمین کنفرانس جهانی– متروپلیس – سیدنی؛ سخنرانی او با موضوع نقش زن مسلمان در جامعه در سال 1388 در سازمان بین المللی زنان مسلمان اندونزی (IMWO) و سخنرانی با موضوع توانمندسازی زنان در بحران اقتصادی در اکتبر 2009، دومین همایش شبکه بین المللی زنان در سئول اشاره کرد.
وی دارای تألیفات پراکندهای است که مرتبطترین آنها با موضوع کتاب؛ کتاب دورهی درهای بسته به روایت اسیر شمارهی 3358[2]، روزگاران[3]، کتاب بانوان آزاده و کتاب پرندههای کاغذی[4]، نامههائی از بازداشتگاههای اسرای ایرانی میباشد.
وی در زمینه تخصص خود، کتاب از نطفه تا تولد[5] را در کارنامه خود دارد.
وی مسئولیت درمانگاه مجروحان درون مرزی، ماما، مشاور تنظیم خانواده، رییس دانشگاه جندی شاپور، عضو هیئت مدیره شبکه ارتباطی سازمانهای غیر دولتی زنان، مشاور مدیرکل امور بانوان شهرداری تهران، عضو سومین دورهی شورای شهر تهران (1386 تا 1392) و رییس کمیته سلامت و زیست شهری، رییس کمیسیون نامگذاری شهر تهران و رییس مجمع مشورتی بانوان عضو شورای مراکز استانها و کلان شهرها را در کارنامه کاری و حرفهای خود دارد.
لازم به ذکر است انتشارات بروج که انتشار کتاب من زندهام را به عهده گرفته است، متعلق به نویسنده کتاب است.
پایگاه شخصی و اطلاع رسانی نویسنده به نشانی: www.manzendeham.ir و نشانی الکترونیکی ایشان: [email protected] می باشد.
4) مقایسه اثر با آثار مشابه
کتاب من زندهام را میتوان با چهار شاخص یا در چهار مرحله از دیگر کتابهای خاطرات زنان آزاده متمایز کرد. این کتاب در حوزه خاطرات زنان آزاده نگاشته شده و نویسنده خود راوی و خاطرهنگار دوران اسارت خویش است. بنابراین حوزه مقایسه بسیار محدود و بلکه منحصر به فرد میشود.
خاطرات آزادگان زنان خودنگاشت
برای مثال کتاب اسیر شماره 0339 خاطرات اسیر آزاد شده ایرانی خدیجه میرشکار[6] و کتاب چشم در چشم آنان[7] (خاطرات خواهر آزاده فاطمه ناهیدی) به دلیل اینکه دیگر نگاشت هستند (آقای رضا رئیسی و خانم مریم شانکی) گرچه در حوزه خاطرات زنان آزاده نوشته شدهاند از چارچوب مقایسه خارج میشوند.
دیگر کتابهایی هم که درباره اسارت زنان و بخصوص معصومه آباد نوشته شده است، نظیر: کتاب دورهی درهای بسته به روایت اسیر شماره 3358 و کتاب روزگاران دیگر نگاشت هستند.
لذا از این جهت کتاب من زندهام اثری منحصر به فرد و متمایز محسوب میشود. از جهت دیگر این کتاب دو برجستگی مهم دیگر دارد:
1) بر اساس گفته رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران: رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با خانواده شهدا به کتاب من زندهام اشاره کرده و فرمودند: «بنده این کتاب را در 2 روز خواندهام.»
2) رهبر معظم انقلاب اسلامی تقریظ مهمی بر این کتاب نگاشتند:
«کتاب را با احساس دوگانه اندوه و افتخار و گاه از پشت پرده اشک خواندم و بر آن صبر و همت و پاکی و صفا و بر این هنرمندی در مجسّم کردن زیباییها و زشتیها و رنجها و شادیها آفرین گفتم. گنجینه یادها و خاطرههای مجاهدان و آزادگان، ذخیره عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنیها را پرشمار میکند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و حافظهها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن. این نیز از نوشتههایی است که ترجمهاش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب به ویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام میفرستم»
با توجه به این تقریظ و اهتمام خاص معظم له به خواندن کتاب در 2 روز کافی است که اثر مهم و منحصر به فرد دکتر معصومه آباد مورد توجه بیشتر جامعه قرار بگیرد. این کتاب در طول یک سال 42 بار تجدید چاپ گردید و به اثری پر مخاطب تبدیل شد.
5) معرفی کتاب
چاپ ششم کتاب من زندهام در شمارگان 2000 نسخه با قیمت 17000 تومان در سال 1392 به کتاب فروشیهای کشور عرضه گردید.
این کتاب با یک پیش گفتار 8 صفحهای تحت عنوان (آغاز سخن) که در فهرست مطالب اول کتاب قرار نگرفته است؛ دارای هفت فصل نوشتاری و یک فصل عکس و اسناد میباشد. فصلهای کتاب بر اساس زمان وقوع نامگذاری شده است. فصل پنجم با عنوان زندان الرشید بغداد با 128 صفحه بزرگترین فصل و فصل دوم با عنوان نوجوانی با 18 صفحه کوچکترین فصل کتاب میباشند.
5-1- فصل اول: کودکی
معصومه آباد در تاریخ 14/6/1341 در یک خانواده پر جمعیت آبادانی به دنیا آمد؛ پدر، کارگر پالایشگاه آبادان و مادر، خانه دار؛ با 2 خواهر و 8 برادر زیر سایه پدر و مادری مهربان در یک خانه 100 متری شرکتی قد کشید. این دختر توجیبی بابا در محیطی که همه عناصر سنت و مدرنیسم از مسجد و منبر و کلیسا و باشگاه و آرامگاه سید عباس در آن تنیده شده، پرورش یافت.
معصومه با قصههای بی بی، مهر مادر، غیرت برادر و رنج پدر در پنجرهای گشوده به مسجد و قرآن به نجابتی برهنه و روحی آزاده و ایمانی سترگ دست یافت. اولین قصه زندگی او، قصهی دختر پرده رو بود. دختری که با نقابی بر چهره به این دنیا پا گذاشت و به همین دلیل او را معصومه نامیدند. یار و یاور دختر زیبارویی چون زری میشود که آبادانیها به علت لکنت زبان زری گنگو صدایش میکردند. با علی کتل و صفر سیاه و جعفر دماغ و بهمن چول و علی گاوی رقابت میکرد و برای خودش اسم و رسمی پیدا کرده بود. خانهی پر مهر آنها سرقفلی مسکینان بود و در محلهشان محبت چون شرجی جنوب، زندگی را گرم و نمناک کرده بود.
حادثه ریختن بشکهی داغ قیر روی پای آقا (طالب آباد) و یک سال بستری شدن او در بیمارستان OPD اولین صحنه هولناک برای دختر توجیبی بابا را رقم میزند. رفتن کریم به جای رحمان سرجلسه امتحان و تنبیه رحمان توسط مدیر مدرسه؛ عروسی فاطمه با عبدالله و کتک خوردن از دست بچههای نخلستان؛ دیگر خورده داستانهای کودکی معصومه آباد را تشکیل میدهد. فصل کودکی «من زندهام» با اتمام دوره دبستان به پایان میرسد.
5-2- فصل دوم: نوجوانی
معصومه با اصرار مادر برای فراگیری آرایشگری به آرایشگاه نغمه خانم میرود، اما با مخالفت برادران که بزک کردن زنان را با شخصیت معصومه سازگار نمیدیدند، مواجه میشود. سرانجام برای یادگیری خیاطی سر از منزل خانم دروانسیان ارمنی در میآورد و او را با دنیای متفاوتی مواجه میکند. تفاوتها از شکل و شمایل گرفته تا سبک زندگی و اعتقادات، جهان ناشناختهای را برای این دختر آبادانی رقم میزند. معصومه همزمان خیاطی را از خانم دروانسیان فرا میگیرد و به دخترش هراچیک ریاضی یاد میدهد.
این تفاوتها، خانم دروانسیان و معصومه را به وادی دیگری فراسوی خیاطی و ریاضی میکشاند. آرام آرام خانم دروانسیان تبلیغ مسیحیت را در فضایی مملو از احترام و محبت آغاز میکند. معصومه برای پاسخ به پرسشهای خانم دروانسیان به خانم حاصلی که معلم قرآن مسجد مهدی موعود است پناه میبرد. از این طریق کلاسهای خانم دروانسیان اولین دروازهی ورود معصومه به دنیای دین و معرفت شد و روح پرسشگری و تحقیق را در وجود او زنده کرد.
راهاندازی روزنامه دیواری در کلاس اول راهنمایی زیر نظر خانم حاصلی و گرایش به مطالعه و ایجاد کتابخانه در مدرسه؛ یاد گرفتن حرفهی کتابداری و مطالعه مستمر کتاب، بینش معصومه را دانش محور کرده و استخوان بندی اعتقادی او را شکل داد.
5-3- فصل سوم: انقلاب
سال تحصیلی 57-1356 فرارسید و معصومه در کلاس اول متوسطه در دبیرستان دکتر مصدق ثبت نام کرد. این دبیرستان بر عکس مدرسه شهرزاد، کتابخانه بزرگی در حیاط نظام قدیمیها داشت. یواش یواش پای معصومه به کتابخانه باز شد و آنجا را پاتوقاش کرد.
با آقای یوسفی معلم انشاء سر موضوع: «اگر جای من بودید؟» درگیر میشود. معصومه با زبانی آکنده از شور و احساس و لطافت، زشتیها و ترش روییهای آقای یوسفی را در ظرف بلورین ادبیات تزیین کرد تا به اُبهت مردانهاش جلوهی دیگری بدهد. اما او که همیشه با خودش دعوا داشت از اینکه دفتر انشاء معصومه از کاغذهای باطلهی پالایشگاه بود، به او تهمت دزدی میزند و پدرش را به دبیرستان فرا میخواند. پدر با پیشانی پر از خط خدا روی صندلی چنان خودش را جمع کرده بود که انگار پیش وزیر آموزش و پرورش نشسته است. این صحنه خون معصومه را به جوش میآورد و با صدای بلند بچهها را به پشت دفتر کشانده و با داد و فریاد و شعارهای بند تنبانی، خانم سبحانی مدیر مدرسه را به عقب نشینی و عذرخواهی وادار میکند. از اینجا اولین قدم را برای ورود به دنیای عدالت خواهی و انقلاب درونی و بیداری برمیدارد. پس از این، فعالیتهای انقلابی در دبیرستان شکل میگیرد. مقابله با معلمان ساواکی از طریق شعار نویسی در توالتها اوج میگیرد و نهایتاً معصومه را به خاطر داشتن روسری و حجاب و فعالیتهای انقلابی از دبیرستان اخراج میکنند.
مرگ 377 نفر در آتش سوزی سینما رکس در تاریخ 28/5/1357؛ مردم آبادان را داغدار نموده و دلهای آنها را پر از خشم انقلابی کرد. اعتصاب کارکنان نفت مقدمهی پیروزی انقلاب اسلامی شد. برنامههای کتاب و کتابخوانی، تشکیل جلسات دینی و کانون فتح و کلاس اخلاق عملی آقای مطهر بخشهای عمدهای از این فصل را تشکیل میدهد.
مهندس باتمانقلیچ فرماندار انقلابی آبادان برای پاکسازی ادارات و سازمانهای دولتی از مجموعه نیروهای انقلابی نمایندگانی را به عنوان همکار انتخاب و در ادارات مختلف منصوب میکند که سهم معصومه یتیم خانه شهر شد. اتفاقاتی که در پرورشگاه آبادان افتاد سرنوشت زندگی معصومه را دگرگون کرد.
5-4- فصل چهارم: جنگ و اسارت
زنگ آغاز سال تحصیلی 60-1359 با صدای میگهای بمب افکن عراق به صدا درآمد. صمد صالحی رییس آموزش و پرورش آبادان و سی نفر از همکارانش به شهادت رسیدند. جنگ، همه را غافلگیر کرده بود، از معلم و کاسب و مهندس و دکتر گرفته تا پیر و جوان و مادر و بچه را. صدام مثل اژدهای آدمخوار به جان شهرها افتاده بود.
مواجه شدن با وضعیت اسیران عراقی در اتوبوسی به رانندگی سلمان، وضعیت به هم ریخته شهر، قول معصومه به سلمان برای اطلاع از وضعیتش با نوشتن فقط دو کلمه «من زندهام»، فعالیت در ستاد پشتیبانی مسجد مهدی موعود، بمباران شهر و تخریب منزل پدر معصومه، شیر دوشی از دامدارای دیری فارم، فعالیت در بیمارستان هلال احمر، صحنههای جامعه شناسانه از اوایل جنگ در آبادان و نقش معصومه در این دفاع مقدس را ترسیم میکند.
«مرگ از زمین و آسمان بر شهر میبارید. کودکانی که مادرهایشان را در بمباران از دست داده بودند سرگردان و تنها در شهر رها شده بودند. مردم بلد نبودند بجنگند.»
قرار شد که بچههای یتیم خانه به شیراز منتقل شوند. مقدمات کار فراهم شد، بچهها به همراه شمسی بهرامی، پروانه آقا نظری، فاطمه نجاتی، اشرف شکوهیان، سیده زینب صالحی، احمد رفیعی، علی صالح پور، معصومه آباد و عمو سید به شیراز منتقل شدند.
پس از بازگشت از این مأموریت، معصومه آباد و شمسی بهرامی به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. اسارت پر راز و رمز چهار دختر ایرانی را در صفحات بعدی این فصل از کتاب «من زندهام» خواهید خواند.
سربازان عراقی در بازدید بدنی «حکم فرماندار» و یادداشت «من زندهام» را در دستان معصومه میبینند. بر این اساس این دختر 18 سالهی آبادانی «بنت الخمینی» و «ژنرال» قلمداد میشود و در طول اسارت عزت، افتخار و شرف را برای مردان و زنان کشورش و حقارت و پستی را برای دشمنان دین و ملتش رقم میزند.
در بخشهای دیگر این فصل با خاطرات و داستانهای تکان دهندهای همراه با ترس و امید و خشم و شادی مواجه میشوید.
داستان اسمال یخی در آغاز اسارت، پاسخ به بازجوییهای عراقیها، جریان عزیز چوپان، آشنایی با نحوه اسارات فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده و گردهم آمدن چهار دختر اسیر در یک اتاق، بازداشت در تنومه بصره، بیماری معصومه و مریم و مراجعه به درمانگاه بصره و انتقال به بغداد از مطالب خواندنی، جذاب و تأثیرگذار فصل چهارم «من زندهام» است.
5-5- فصل پنجم: زندان الرشید بغداد
زندان الرشید یک زندان امنیتی است. در این زندان معارضین عراقی زندان و شکنجه میشدند. چرا چهار دختر اسیر ایرانی را در این مکان زندانی کردند؟ پاسخ این پرسش را در این فصل خواهید یافت. بازجوییهای سخت سلولهای وحشتناک و سرد و تاریک، صدای متههایی که سر انسانها را سوراخ میکند، ضجههای زنان و کودکانی که مردانشان را لخت کرده و در برابر دیدگان آنها شکنجه میکنند. فریاد زنانی که از موهای سر آویزان شان کردهاند و ... فقط بخشی از صحنههای دهشتناک زندان الرشید است که عفت قلم معصومه آباد پروای بیان آنها را داشته است.
بیخبری در زندان خود عذاب دردناکی است. اما این چهار دختر رشید از راههای مختلف کسب خبر میکردند. از نوشتههای روی دیوار تاریخ و محل شهادت بنت الهدی صدر را میخوانند. صدای محمد جواد تندگویان وزیر نفت را از سلول مجاور میشنوند. از سوراخ دانه عدسی درب آهنی، راهرو را تحت نظر میگیرند و از طریق ضربههای مورس مبادله اطلاعات میکنند.
وضعیت ناهنجار بهداشتی داخل زندان موجب میشود که دختران ایرانی از موهای سر خود برای نخ دندان و طناب ورزشی بافتنی بسازند. معصومه در آغاز اسارت لقب «بنت الخمینی» و «ژنرال» را دریافت کرده بود و در زندان الرشید به خاطر حاضر جوابی و بیاعتنایی به بازجویان «عصفور» یعنی گنجشک هم نامیده میشود.
آنها در عین اسارت آزاده بودند. آنها فرزندان باورهای بزرگ بودند. به دنیا آمدند تا انقلاب کنند. بجنگند و برای آزادی اسیر شوند. داستان پیدا کردن موش داخل سلول، زدن نگهبان عراقی، با خون شعار نوشتن بر روی دیوار سلول و 19 روز اعتصاب غذا که این چهار دختر ایرانی را در آستانه مرگ قرار داد اما اراده آنها بر دژخیمان بعثی پیروز شد. شماره اسارت گرفتند و به اردوگاه اسیران منتقل شدند.
5-6- فصل ششم: انتظار
فصل ششم روایت انتظاری شکوهمند است که پدر، مادر، برادران و خواهران معصومه انجام دادند. لحظات جانکاهی که خانواده معصومه، از زمان مفقود شدنش تا با خبر شدن از اسارت و آزادگیاش صحنههای عشق و فراق را به تصویر میکشد. خبر اسارت معصومه توسط محمد غابشی در جریان مراسم ترحیم بی بی؛ نامه خلبان محمدرضا لبیبی که خبر اسارت چهار دختر ایرانی را به خانوادههایشان میدهد و رسیدن نامه «من زندهام – بیمارستان الرشید بغداد» از معصومه؛ سه اوج پلکانی در این فصل عاطفی محسوب میشود.
روایتها در این فصل به اقتضای راوی؛ اول شخص، دوم شخص و سوم شخص مفرد و جمع بکار رفته است.
5-7- فصل هفتم: اردوگاه موصل و عنبر
ایمان، پایداری و مقاومت این چهار دختر اسطوره ایرانی دشمن را به خاک ذلت نشاند. پس از گذشت دو ماه از پایان اعتصاب و بهبود وضع جسمی به اردوگاه موصل منتقل میشوند. مراسم ویژه ورود به اردوگاه غرور آفرین است. ملاقات با حجت الاسلام علی اکبر ابوترابی؛ سخنرانی شیخ علی تهرانی در اردوگاه و بعد انتقال به اردوگاه عنبر شهرستان رمادیه استان الانبار؛ شکنجههای اسیران؛ دیدار با نمایندگان صلیب سرخ؛ نامهنگاری با خانواده و آزادی از اسارت پس از 1194 روز در تاریخ 12/11/1362 حوادث پرشکوهی از ایثار، فداکاری و وطن دوستی را به نمایش میگذارد.
6) نقد اثر
بسیاری از صاحبان خاطرات جنگ، زمانی که به جنگ رفتند، نوجوانان یا جوانانی شورمند بودند و از نظر اقتصادی هم اکثراً به طبقات فرودست تعلق داشتند. اما امروز آنان راوی شدهاند؛ راویانی ماهر. دیگر آن نوجوان انقلابی مستضعف و ساده نیست که از جنگ برایمان میگوید. یک راوی است که سالها زمان و فرصت برای بازسازی خاطراتش داشته است و ذهنش در فرآیندی لاینقطع همانند کارگردانی کوشا، تصاویر را به دقت گزینش، حذف، بازسازی، ترمیم و پردازش کرده است. آگاهانه یا ناآگاهانه. با قصد آشکار یا پنهان. این روند ذهنی آن قدر بطئی رخ میدهد که بسیاری اوقات خود فرد هم متوجه نمیشود و شاید تنها ناظر بیرونی و مسلط به تاریخ آن رخداد است که میتواند این تخالط و تأثر را ردیابی کند. (داودآبادی،1374)
الف: ویژگی ها و امتیازها
1) عنوان کتاب بیانگر محتوای آن است. خواننده در سراسر کتاب گره افکنی، کشمکش، تعلیق، بحران و گره گشایی را در دو کلمه «من زندهام» لمس میکند.
2) طراحی روی جلد آقای احمد اورانی گویای موضوع، محتوا و حالات روحی نویسنده است.
3) عنوان فصلها بر اساس توالی حوادث و رویدادها شکل گرفته است و مطالب هر فصل با مطالب فصلهای قبل و بعد از آن ارتباط منطقی دارد (یعنی هر فصل پسامد فصل قبل و پیشامد فصل بعد است). جز فصل انتظار که باید به عنوان آخرین فصل قرار میگرفت. فصلهای کتاب هم از وحدت مؤلف و هم وحدت موضوع برخوردار است.
4) پانویسها (شامل واژههای معادل، ارجاعها، اسامی و توضیحها) در انتهای هر صفحه و با شمارههای جداگانه آورده شده است؛ که هم زودیاب و هم معقول است. هرگاه اطلاعات بصورت اجتناب ناپذیر به صفحهی بعد منتقل شده، در انتهای سطر علامت پیکان ( ) گذاشته شده است.
5) این اثر کاملاً زنانه ارائه شده است. هم مؤلف و هم ویراستار هر دو زن هستند.
6) نثر این کتاب، عاطفی، معناگرا، پر مایه و سالم است.
7) کتاب دارای لحن محترمانه، ضرب آهنگ، بیان روان، جملات سلیس، شفافیت زبان و پرداخت جذاب و خواندنی است.
8) استفاده گسترده از آرایههای لفظی و معنوی، حس آمیزیهای بدیع، تلمیح و تضمینهای بجا، حسن تعلیل، مراعات نظیر و بیان مسجع و واج آرایی، کتاب را خواندنی و دلپذیر کرده است.
9) خاطرات جذاب و پر از تعلیق هستند؛ بطوریکه حس کنجکاوی و شور و اشتیاق خواننده را برای دنبال کردن حوادث و رویدادهای کتاب بیشتر میکند.
10) نویسنده موفق شده است روایتی دقیق، حساس و ظریف را در فضا سازی خاطره نگاری خود خلق کند.
11) بازگشت به گذشته (فلاش بک) موجب باور پذیری و استناد خاطره میشود. به جز در یک مورد، قرائت قرآن خانوادگی، صفحه 275، بازگشت به گذشته به جا و مناسب بوده است.
12) استفاده صحیح از گفتگو در متن، ملال یکنواختی روایت را قطع کرده و خاطره را زنده میکند. بویژه استفاده از گفتگو به زبان عربی و انگلیسی، گذشته از اغلاط املایی و انشائی، سنجیده و درست بوده است.
13) زاویه دید اول شخص و یا من راوی، سختترین و در عین حال زیباترین شیوه روایت است که میتواند مسایل عاطفی و احساسی را به خوبی بیان کند. ضمیر اول شخص «من» همچون سیمانی، در لابه لای مصالح خاطرات، وحدت و هماهنگی اثر را استحکام بخشیده است.
14) من راوی، خودش یا یکی از شخصیتهای خاطره و یا شاهد اتفاقات خاطره است. اولی «من راوی قهرمان» و دومی «من راوی شاهد» نامگذاری شدهاند. منظور از قهرمان کسی است که امور خاطره مستقیماً با او در ارتباط است و او کنش و واکنشی در خاطره دارد. در این اثر اتفاقات اصلی خاطرات حول نویسنده میچرخد. بنابراین استنادات روایت قوی است.
15) در سراسر کتاب غلطهای تایپی، بسیار کم و قابل اغماض است. ولی مواردی از جمله در پانویس صفحه 120 ادارهی کل و پانویس صفحه 124 حسن خمینی و صفحه 250 (چراغها را خاموش کنم؟) دیده میشود.
16) جلد کتاب، شیرازه و نوع و وزن کاغذ آن دارای کیفیت مطلوبی است.
17) کتاب از نظر ظاهری مانند قطع، نوع حروفچینی، صفحه آرایی و صحافی از وضعیت خوبی برخوردار است.
18) نوع و اندازه قلم، رعایت فاصله بین کلمات (فاصله و نیم فاصله) و سطرها و حاشیهها منطبق با استانداردها است و به خوانایی و استفاده بیشتر از اثر کمک کرده است.
ب: نارسایی ها و کاستی ها
1) در صفحهی شناسنامه کامل اثر (صفحهی فیپا) در بخش مشخصات نشر، سال انتشار را 1391 قید کرده است. با توجه به اینکه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برای صدور فیپا، فایل کتاب شامل: صفحه عنوان، صفحه حقوقی، مقدمه، پیشگفتار، فهرست مطالب، متن کتاب و فهرست منابع، را از ناشر اخذ میکند. بنابراین کتاب «من زندهام» در سال 1391 آماده چاپ بوده است. حال اگر این ادعای نویسنده که کتاب «من زندهام» را به توصیه رهبر انقلاب پس از دیدار 25/5/1391 آزادگان با معظم له، نوشته است. فقط 7 ماه فرصت نوشتن این کتاب قطور و دقیق را داشته است. اگرچه چاپ اول آن در سال 1392 بوده است.
2) انتشار کتاب توسط ناشری که حیطهی موضوعی مشخص مرتبط با موضوع کتاب دارد؛ از ملاکهای اعتبار کتاب محسوب میشود. حوزه تخصصی انتشارات بروج متعلق به خانم دکتر معصومه آباد، دفاع مقدس نیست.
3) مطلب 8 صفحهای «آغاز سخن» هم مقدمه و هم پیشگفتار است و هم نیست. پیشگفتار در مورد علت و چگونگی تألیف اثر توضیح میدهد و مقدمه به تشریح موضوع کتاب میپردازد و ذهن مخاطب را برای آشنایی با محتوای اصلی کتاب آماده میسازد. علیرغم این متن طولانی سوالاتی درباره کتاب وجود دارد.
4) کتاب فاقد نمایهی موضوعی و نمایهی اعلام است. وجود مطالب متنوع و اسامی اشخاص متعدد در کتاب ممکن است از چشم خواننده دور بماند، لذا بهترین امکان برای دسترسی به اطلاعات جزئی در این اثر، وجود نمایهها است.
5) ارزش یک متن تاریخی به عوامل متعددی وابسته است. در میان این عوامل، مستند سازی، تعدد منابع، جدید بودن، ارتباط با موضوع و اعتبار مطالب برگرفته شده از منابع، از اهمیت زیادی برخوردار است. متأسفانه در این کتاب علیرغم پانویسهای متعدد که به معرفی اشخاص و دادن اطلاعات دقیق از زندگی آنها پرداخته هیچگونه منبع و مأخذی برای این مطالب ذکر نگردیده است. علاوه بر این در هیچ جای کتاب ارجاع درون متنی و برون متنی نداشته جز سه مورد، یکی در صفحهی 171 ارجاع به کتاب صبر و ظفر انتشارات ارتش و دوم در صفحه 258 ارجاع به کتاب گداخته محمد علی زردبانی برای اطلاعات بیشتر خوانندگان و سوم در صفحه 417 ارجاع به کتاب حماسههای ناگفته سید علی اکبر ابوترابی که هر سه ارجاع غیر علمی است. علاوه بر این در مورد اخیر ارجاع بر خلاف نظر نویسنده است چرا که حجت الاسلام ابوترابی نحوه اسارت این چهار دختر را به شکل دیگری نوشته است. بنابراین ارجاع به این منبع بر خلاف مدعای کتاب درباره نحوه اسارت چهار دختر ایرانی است.
6) خانم آباد در مصاحبهای با خبرگزاری بین المللی تسنیم گفت: «زمانی که خیلی به خانم میرشکاک [ویراستار] اصرار کردم، ایشان از من شاکی شدند و گفتند که اسم من را از کتاب حذف کنید چرا که شما اجازه هیچ نوع کاری را به من برای کتاب نمیدهید و حتی برای من مدت محدود 15 روزه را تعیین میکنید. در عرض 15 روز 500 صفحه کتاب را چگونه ویرایش کنیم؟ من گفتم که فقط متن عربی را به خاطر عربزبان بودن و تسلط به زبان عربی، ویرایش کنید. البته ایشان خیلی زحمت کشیدند و من را تحمل کردند. بالاخره نویسنده کتاب را به دست ویراستار با اختیار به او میدهد اما من اختیار را از ویراستار گرفته بودم و شما اختیار تغییر این کلمات را ندارید.» (آباد، 31/3/93)
بنابراین مسئولیت ویراستار فقط محدود به ویرایش متون عربی کتاب است. متأسفانه اغلاط فراوانی در متون عربی وجود دارد که بدین ترتیب نتیجه میگیریم ویراستار به مسئولیت خود عمل نکرده است به عنوان مثال: شنو ص158، سکتم ص182، له و دیچ و بحالت ص186، انت ص198، ابهای ص209،تتحرکن ص219،سکتی ص276، عصفور به بلبل ترجمه شده است ص276، فأکو ص279، بالمخییم ص321.
7) عدم وجود وحدت رویه برای درج متنهای فارسی و عربی و انگلیسی در صفحه یا پانویس. کلیه متنهای عربی و برخی از متنهای انگلیسی نظیر ص 346 با ترجمه در صفحهی اصلی درج شده است. اما در صفحهی 243 متن انگلیسی در صفحه و ترجمه آن در پانویس آورده شده است.
8) مؤلف در صفحهی 20 نوشته است: «در این خانههای کوچک و محقر چهارده آدم قد و نیم قد زندگی میکردیم.» این در حالیست که مجموع اعضای خانواده 13 نفر بودند که در صفحهی 18 اسامی آنها را قید کرده است.
9) نویسنده در صفحهی 61 نوشته است: «سال تحصیلی 1353 موسم مهر و مدرسه و مشق و معلم و کتاب فرارسید و من مقطع جدید تحصیلی و کلاس اول راهنمایی را آغاز کردم.» از آنجاییکه سن قانونی ثبت نام در مدارس داشتن 6 سال تمام است و نویسنده متولد 14/6/1341 میباشد. بنابراین بطور طبیعی باید در سال تحصیلی 48-1347 کلاس اول ابتدایی ثبت نام کرده باشد. لذا اگر تأخیر در ورود به مدرسه یا مردودی نداشته باشد در سال تحصیلی 54-1353 باید کلاس دوم راهنمایی و نه اول راهنمایی باشد.
10) نحوه اسارت خانم معصومه آباد در روایتهایی که خود و یا دیگران در کتابها و روزنامهها گفته یا نوشتهاند؛ با روایتی که خود در کتاب «من زندهام» نوشته است، مغایرت دارد. خانم آباد نحوه اسارت خود و خانم شمسی بهرامی را از صفحه 153 به بعد در کتاب من زنده ام بیان کرده است. اما روایتهای مغایر به شرح زیر میباشند:
10-1) معصومه آباد که در تاریخ 23/7/1359 در 9 کیلومتری آبادان به اسارت درآمده بود گفت: «در حین انجام وظیفه و آمارگیری از شهدای بمبارانهای ددمنشانه صدامیان در 9 کیلومتری آبادان توسط مزدوران صدامی ربوده شدم.» (روزنامه کیهان شماره 12079- 12/11/1362) این سند در صفحه 528 و 529 کتاب من زنده ام ارائه شده است.
بنابراین روایت، که اولین مصاحبه ایشان با روزنامه کیهان بعد از اسارت است. کاملاً مغایر با مطالب مطرح شده در کتاب «من زندهام» میباشد.
10-2)خواهر معصومه آباد در پنج کیلومتری آبادان به اسارت اشغالگران بعثی درآمد. وی امدادگر بهداری سپاه منطقه جنوب بود که در بیست و سومین روز تحمیل جنگ در تاریخ 23/7/59 اسیر شد. ایشان پس از 40 ماه اسارت در سلولهای انفرادی و بازداشتگاههای بدوی عراق، در تاریخ 10/11/62 به میهن باز میگردد. (پرندههای کاغذی، 1369 ص7)
این روایت نیز با دیگر روایتهای مطرح شده در این نقد مغایر است و همچنین با روایت کتاب «من زندهام» اختلاف دارد. در این روایت خانم آباد به عنوان امدادگر بهداری منطقه جنوب معرفی شده. مسئولیتی که در هیچ جای کتاب به آن اشاره نشده است.
10-3) شمسی بهرامی: «من همراه یکی از خواهران دیگر [اسم خانم معصومه آباد را ذکر نمیکند] در حال بازگشت از مأموریتی که به شیراز رفته بودیم به اسارت درآمدیم.» (روزنامه کیهان شماره 12079- 12/11/1362)
خانم بهرامی در این مصاحبه اسم همراه خود را نبرده و فقط به ذکر (خواهر دیگر) اکتفا کرده است. این مصاحبه هنگام ورود به فرودگاه مهرآباد تهران و بعد از آزادی از قید اسارت انجام شده و هر چهار دختر آزاده ایرانی با همدیگر و در کنار هم بودند.
10-4) خانمها چهار نفر بودند. این چهار زن، حماسهای آبرومندانه برای ملت ایران خلق کردند. اوایل مهرماه 1359، در حالی که در جاده ماهشهر – آبادان حرکت میکردند اسیر شدند. یکی از این چهار نفر[احتمالاً حلیمه آزموده] از پرستاران بیمارستان یکصد تختخوابی آبادان بود. در جاده، وقتی متوجه اسارت همکارانش میشود، در حالی که میتوانسته فرار کند و راه حلی فردی برای خود بیابد این کار را نمیکند... و در پی اصرار برای آزادی همکارانش اسیر میشود. یکی دیگر از خانمها پرستاری بود که در جبهه به انجام خدمات درمانی اشتغال داشت، [احتمالاً فاطمه ناهیدی] دو نفر دیگرشان [احتمالاً معصومه آباد و شمسی بهرامی] در دفتر همکاری فرمانداری آبادان با مردم کار میکردند. این دو کمی پس از شروع جنگ به جبهه میروند. (زردبانی،1378 ص70 و 71)
روایت آقای زردبانی در کتاب گداخته تفاوت اساسی با دیگر روایتها دارد. اولاً: ایشان اسارت هرچهار نفر دختر ایرانی را با همدیگر در جاده ماهشهر- آبادان نوشته است. در رابطه با محل اسارت، فقط خانم شمسی بهرامی و خانم حلیمه آزموده در مصاحبه با روزنامه کیهان محل اسارت خود را جاده ماهشهر به آبادان عنوان کردند. از سوی دیگر خانم حلیمه آزموده تصریح کرده در تاریخ 26/7/59 اسیر شده است. خانم معصومه آباد چه در مصاحبه با روزنامه کیهان و چه در کتاب من زندهام تاریخ اسارت خود را 23/7/59 نوشته است. گذشته از نحوه و محل اسارت و مسئولیت ایشان هنگام اسارت، ایشان در کنار خانم حلیمه آزموده نبوده بلکه سه روز قبل از ایشان اسیر شده است. خانم فاطمه ناهیدی هم در همین مصاحبه تاریخ اسارتش را 20/7/59 گفته است. لذا این خواهران هم با همدیگر اسیر نشدند و این مطلب آقای زردبانی به گواهی مصاحبه این خواهران، مردود است. ثانیاً آن خواهری که هنگام اسارت میتوانسته فرار کند خانم حلیمه آزموده نبود. چرا که هنگام اسارت ایشان مجروحی در اختیار نداشت که این گفتگو را با عراقیها انجام داده باشد.
10-5) میخواستیم هر طور شده خودمان را برسانیم آبادان. ماشین نبود. یک تریلی میرفت آبادان. دوتایی سوار شدیم. وسط راه گفتند «جاده محاصره ست. جلوتر نمیشه برید.» یک ربع ساعتی که گذشت، راه را باز کردند. جلوتر که رفتیم، چندتا سرباز آمدند وسط جاده و ماشین را نگه داشتند. فکر کردیم ایرانیاند، اما به ماشین که تیراندازی کردند، فهمیدیم عراقیاند. هاج و واج مانده بودیم. دوتا دختر دبیرستانی [احتمالا معصومه آباد و شمسی بهرامی] بودیم، چه میدانستیم جنگ یعنی چه؟ یکی از سربازها آمد طرف ماشین و به عربی گفت «پیاده شید.» اسلحه را گذاشت پشت کمرم و هُلم داد. ترسیده بودم. (مصلح زاده،1383 ص2)
خانم آباد در صفحه 154 کتاب من زندهام مینویسد: « برادرها جلوی یک ماشین را گرفتند و گفتند: شما دو تا خواهر سوار بشین و زودتر برین. ما پیاده هم میتونیم بیایم.» در صفحه 155 اضافه میکند: «سرعت ماشین آنقدر زیاد بود که گویی ما را باید سر ساعت به مقصد میرساند که به پروازمان برسیم و جا نمانیم.» در اینجا اختلاف روایت هم بین مصاحبه قبلی و متن کتاب وجود دارد.
10-6) چهار خواهر هم که برای امدادگری و کمکهای اولیه به جبهههای نبرد عازم شده بودند، به اسارت دشمن در آمدند. این چهار خواهر، هر دو نفر در یک آمبولانس در خرمشهر و منطقههای اطراف بودند که آمبولانسشان را میزنند و اینها به اسارت در میآیند. البته عراقی به این خواهران میگوید: « شما آزادید که به سمت خرمشهر بروید و ما کاری به کار شما نداریم»، ولی این خواهرها میبینند که در آمبولانس یک نفر مجروح شده که اگر اینها نباشند عراقیها او را با یک تیر خلاص، به قتل میرسانند، لذا با کمال شهامت، از رفتن خودداری میکنند تا جان آن برادر عزیز مجروح، به مخاطره نیفتد. به عراقی میگویند: «ما در صورتی حاضریم که مجروحمان هم در اختیار ما بگذارید که با خودمان ببریم؛ برای اینکه ما امدادگر و در مقابل مجروح مسئولیت داریم.» بعد که عراقی اجازه نمیدهد میگویند: «پس ما با مجروحمان هستیم و تا او را به بیمارستان عراق نرسانیم حاضر نیستیم به ایران برگردیم. لذا با چنین شهامت و تعهد و رشادتی، این چهار خواهر به اسارت دشمن در میآیند.» (ابوترابی، 1381 ص 47 و 48)
در روایت مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی نیز اختلاف جدی با روایت کتاب من زندهام درباره نحوه اسارت، مسئولیت خواهران در هنگام اسارت و گفتگوی عراقیها با آنها درباره فرار یا آزادی وجود دارد.
همانگونه که ملاحظه میکنید هیچ کدام از روایتهای ششگانه فوق که از منابع قدیمی و نزدیک به زمان اسارت اخذ شده با روایت کتاب من زندهام که اخیراً منتشر شده است، همخوانی ندارد.
11) خانم معصومه آباد33 سال پیش نامهی خواستگاری سید را به داخل ضریح شاهچراغ انداخته بود. چگونه بعد از گذشت این همه مدت عین نامه در صفحه 150 و 151 کتاب نقل میشود؟![8]
12) خانم معصومه آباد هنگام اسارت 18 سال سن داشت. در حالیکه در صفحه 156 نوشته است: «دو دختر هفده و بیست و یک ساله ...» سن خود را یک سال کمتر نوشته است.
13) برای دو کلمه ی«من زندهام» از صفحه 128 کتاب زمینهسازی داستانی شده است. ابتدا این دو کلمه به عنوان جمله خبری مورد استفاده قرار گرفته است. پس از آن که معصومه به اسارت درآمد این دو کلمه به یک رمز جنگی (ص 209 و 230)تبدیل شد و برای اسیر دردسر آفرین گردید[9]. و در نهایت موضوع و عنوان کتاب شدند. این در حالی است که نویسنده در خاطرات پیشین خود از این موضوع ذکری به میان نیاورده و در هنگام اسارت تنها مدرک یا کاغذی که در جیب داشته نامه فرمانداری آبادان بوده است. حتی محمد غابشی که همراه معصومه اسیر شده و از دست عراقیها فرار کرد در جریان مراسم فوت بی بی همه جزئیات اسارت معصومه را چند بار برای برادرانش تعریف میکند. اما هیچ ذکری از یادداشت من زندهام نمی کند. (ص385)
«سرباز گفت: بایستید و دستهایتان را پشت سرتان نگه دارید. گفتم: نه! دستهام رو پشت سرم نمی گیرم، ولی جیبهام رو براتون میتکونم. دست کردم توی جیبم. نامه را کف دستم مچاله کردم و جیبهایم را تکاندم. چیزی نبود. اما سرباز اشاره کرد که کف دستت را باز کن. چارهای نبود. دستم را باز کردم و کاغذ را به او دادم. ولی مریم چیزی نداشت. سرباز آرم فرمانداری را که دید، فکر کرد عجب! این دختر ایرانی کم سن و سال، نمایندهی فرماندار آبادان است. چقدر سِمتش باید مهم باشد. چه میدانست انتصابهای بعد از انقلاب چطوری بود. فکر کرد عجب کسی را گرفته. بیسیم زد به بغداد و اطلاع داد که ما ژنرالهای زن ایرانی گرفتهایم.»(شریعتی،1382، ص18 و 19)
به نظر میرسد نویسنده با مهارت خاصی دو کلمهی «من زندهام» را نه تنها برای عنوان کتاب انتخاب کرده است. بلکه درون مایه، مضمون و محتوای کتاب خود را بر این دو کلمه استوار کرده است. به همین جهت همه عناصر کتاب در دو کلمه «من زندهام» به وحدت میرسند. نویسنده در آغاز سخن از بن اندیشه اصلی خود پرده برداشته و آشکارا اهداف، ایده، مفهوم و محتوای کلامش را ذیل این دو کلمه بیان کرده است.
14) به روایت خانم فاطمه ناهیدی در صفحه 11 کتاب "چشم در چشم آنان" که شرح خاطرات ایشان است. نام همکار وی که مجروح شد جرگانی بود. اسم این فرد در کتاب من زندهام صفحات 188 و 189 به اشتباه جرگویی نوشته شده است.
15) نویسنده در صفحه 217 و 218 کتاب، نحوه مراجعه به درمانگاه و سهل انگاری پزشک در معالجه آنها و نیز برخورد اهانت آمیز مردم مطالبی نوشته است که با خاطرات دیگر اسیر همراهش خانم فاطمه ناهیدی همخوانی ندارد. «هر کس به درجهی سرمستیاش مشتی، لگدی، سنگی به سمت ما پرتاب میکرد. آنها هم با ناسزا و دشنام و رفتارهای ناپسند، ما را بدرقه کردند.»(ص217) حال همین واقعه را بر اساس روایت خانم فاطمه ناهیدی در کتاب چشم در چشم آنان بخوانید:
«رسیدیم به محلی که دکتر بود. برخورد دکتر خیلی معمولی بود. برخورد یک پزشک با مریض. فقط سرتا پای ما را نگاه میکرد و برایش سوال بود که ما کی هستیم و از کجا آمدهایم، اما زیاد سوال نمیکرد. فقط پرسید تو چه کاره هستی و چه کار میکنی؟ گفتم که ماما هستم. به او گفتیم که ما اسیر جنگی هستیم. با تعجب نگاهمان میکرد. مقداری دارو داد و آمدیم. و همان داروها کمک کرد تا حال معصومه بهتر بشود.» (شانکی،1375 ص38)
«مریم از صبح بیدار شده بود، مریض احوال بود. او هم به شدت مسموم شده بود و به خود میپیچید. میگفت دارم میمیرم. احساس میکنم الان منفجر میشوم. احتیاج شدیدی به دستشویی داشت، اما نگه نمیداشتند.»(همان) «مریم باز حالش بد شد. بین بصره و بغداد مردم زیادی بودند که همه نگاه میکردند، خصوصاً که لباسهای من خونی بود. خانم پزشکی مریم را معاینه کرد. با کنجکاوی پرس و جو میکرد. میخواست بداند موضوع چیست. به زبان انگلیسی میپرسید اینها چیست، خون است؟ چه کسی کتکش زده؟ شما کی هستید؟ به او گفتیم ما اسیر ایرانی هستیم. گفت کسی اذیتتان نکرده؟ خیلی کنجکاو بود. خون لباس مرا که دید، پرسید سربازهای عراقی اذیتتان کردهاند؟ جریان را گفتم. خیلی مهربان بود. داروهایی داد و آمدیم سوار ماشین شدیم. گوشه پرده را کمی کنار زدیم. سرباز عراقی دیگر چیزی نمی گفت. به نظر میآمد که پزشکی که مریم را معاینه کرده بود، با آنها صحبت کرده بود که اینها گناه دارند. ازشان مراقبت بکنید. برای همین هم رفتار آنها تغییر کرده بود.»(همان، ص39 و 40)
همان گونه که ملاحظه میکنید یک واقعه به دو شکل روایت شده است. نویسنده کتاب «من زندهام» روایت را از حالت خاطره خارج کرده و به داستان نزدیک میکند. از تخیل خود برای زنده و پویا کردن خاطره بهره گرفته و به همین جهت روایت او از روایت اسیر همراهش جذابتر و خواندنیتر امّا غیر مستندتر شده است.
نویسنده کتاب من زندهام، خواننده را به عمق ماجراها وارد میکند؛ به گونهای که خواننده، خود را در صحنهها تصور میکند. گفتگوها و صحنهپردازیها کاملاً داستانی است، گویی خواننده، داستانی را مطالعه میکند که راوی آن اول شخص است و خواننده شاهد تمام جزئیاتی است که در داستان میتواند حضور داشته باشد. اما نباید از این نکته مهم غفلت کرد که مرز بین خاطره و داستان تخیل است. خاطره نگار متعهد به واقعیت است اما داستان نویس متعهد به طرح داستان است. در خاطرهنویسی اتفاقاتی نوشته میشود که عیناً اتفاق افتاده است. اما در داستان نویسی، ابتدا اتفاقات را ساخته یا در این مورد (در آنها دست برده) و سپس نوشته میشود.
16) بعضی از خُرده داستانهای کتاب «من زندهام» توسط خانم فاطمه ناهیدی به شکل دیگری روایت شده است. بنابراین مخاطب دو احتمال میدهد که یک خاطره یا دو بار اتفاق افتاده و به دو روایت نقل شده است. یا اینکه راوی «من زندهام» خاطره را شنیده، بازسازی کرده و در ارتباط مستقیم با خود روایت کرده است. در این صورت او خاطرهی فرد دیگر را مصادره کرده است. خانم معصومه آباد در صفحه 234 مینویسد: «عراقیها علاقهی خاصی به گوگوش داشتند. او برایشان آوازی به زبان عربی خوانده بود. [10]نمیدانم چرا با شنیدن صدای این خواننده همگی از اتاق بیرون رفتند. آرام آرام به امان خدا رها شدم.» حالا روایت خانم ناهیدی که همین موضوع را گزارش می دهد اما در زمان و مکان دیگری غیر از آنچه که در «من زندهام» آمده است: «دوباره ما را برگرداندند همان جای قبلی و من را تنهایی بردند استخبارات بازجویی، چشمهایم را بستند و سوار ماشین کردند و بردند. نزدیک بصره چشمهایم را باز کردند. ... نیم ساعت بعد، یک نفر آمد که پروندهای دستش بود. پروندهی من بود، چه پروندهی قطوری! شروع کرد به بازجویی. باز همان سوال و جوابهای تکراری. سه ربع، نیم ساعت بعد، یک نفر دیگر آمد توی اتاق. من که نمیفهمیدم چه میگوید. فقط هی به اولی میگفت: گوگوش، گوگوش. اصرار میکرد او هم برود. تلویزیون برنامه داشت. همهشان رفته بودند. بازپرس دلش آن جا بود. معلوم بود عصبی شده بود. آخر خودکارش را پرت کرد و پرونده را بست و گفت بعداً به خدمتت میرسم. فکر نکنی ولت کردم ها! و رفت. وقتی رسیدیم تنومه، هوا کاملاً تاریک شده بود. معصومه کنار پنجره ایستاده بود. تا من را دید، اخمهایش باز شد و با مریم و حلیمه آمدند دم در. خوشحالی می کردند و من را میبوسیدند.»
17) نویسنده در صفحه 228 کتاب، اتاق بازجویی زندان الرشید را اینگونه توصیف کرده است: «در اتاقی بزرگ و مجلل و پر نور سه نفر پشت میز در مقابل من نشسته و دو سرباز هم مقابل در ورودی ایستاده بودند.» در صفحه 243 مینویسد که بازجویی از وزیر نفت ایران را در سلول انجام دادند. و سوال و جوابهای وزیر کاملاً شنیده میشد. آیا منطقی است با وجود اتاق بازجویی از یک شخصیت بلند پایه سیاسی در سلول زندان بازجویی کنند؟! بطوریکه صدا کاملاً توسط سلول مجاور شنیده شود! گرچه وضعیت شنیدن صدا در سلولهای مجاور محل بحث است. در این زمینه نویسنده به تناقض افتاده است. در این خصوص در یک بند مستقل توضیح خواهم داد.
18) مؤلف در توصیف سرمای داخل سلولهای زندان الرشید مینویسد: «حالا دیگه مثل اسکیموها در یک صندوقچهی یخی بدون هیچگونه وصیتی فقط گاه گاهی به هم نگاه میکردیم. کاری از دست هیچ کداممان ساخته نبود. ظهر شد، وقت دادن کاسهی غذا رسید. دریچه که باز شد انبوهی از بخار گرم به کوران سرما ریخته شد. اگرچه جهت وزش بادهای سرد دریچه به گوشهی سلول بود، اما همه جای سلول یخبندان شده بود.» منطقی نیست دژخیمان عراقی با این وضعیت سرما در زندان، مقید باشند غذای گرم بین زندانیان سرو کنند. ضمن اینکه هنوز در فصل پاییز سال 1359 هستیم(ص249)؛ اغراق در روایت یکی از مشکلات این داستان است.
19) نویسنده در صفحه 251 مینویسد: «یک شب با شتاب بسیار در باز شد و با اشاره و فریاد گفتند: پتوها را جمع کنید و بیایید بیرون. ... اما با این همه پتو و چشمهای بسته؟ ... پتوها سنگین است.» این در حالیست که در صفحه 226 نوشته بود: «چهار پتو به داخل انداختند» همچنین در صفحه 238 ادامه میدهد: «پتوها را جیره بندی کردیم سهم من و فاطمه یک پتو سهم حلیمه و مریم هم پتوی دیگر شد. یک پتو زیراندازمان شد و یک پتوی دیگر را دور کفشهایمان پیچیدیم و بالشی خشک و خشن ساختیم به امید لحظهای که خواب ما را با خود به جای بهتر و امنتر ببرد.» باز هم اغراق در قصه پتوها مخاطب را سردرگم میکند. زمانی که میخواهد شدت سرما را توصیف کند تعداد پتوها را چهار تا اعلام میکند. اما زمانی که میخواهد رنج جابجایی در زندان را توصیف کند تعداد پتوها را زیاد و وزن آنها را سنگین گزارش میکند!
20) همان گونه که در بند 13 این نقد اشاره کردم نویسنده برای دو کلمه «من زندهام» طراحی مناسبی انجام داده، بارها آنها را تکرار کرده و نه تنها عنوان کتاباش ساخته بلکه این دو کلمه درونمایه و بن اندیشه کتاب شدهاند. این در حالی است که نه خود و نه دیگران در گذشته از این دو کلمه که به رمزی سترگ تبدیل شدهاند سخنی به میان نیاورده است! سنجاق قفلی هم شبیه این وضعیت را دارد؛ از صفحه 136 کتاب به عنوان یک عنصر داستانی وارد کتاب شده و بارها تکرار گردیده است. تا جایی که در صفحه 289 مینویسد: «دیدن آفتاب عالم تاب به قیمت از دست دادن سنجاق کوچکم تمام شد؛ سنجاقی که تمام دارایی من و نقطهی اتصالم به آخرین دقایقی بود که با پدرم گذرانده بودم.» نویسنده از سنجاق قفلی به عنوان یک دارایی و اتصال به گذشته (ص289) و خودنویس نوک طلا (ص287)، چرخ خیاطی پیشرفته (285)، به قیمت جانم میارزید(266)، تنها وسیله حفظ حیثیت و آبرویمان (266)، آخرین زنجیرهی اتصال من و بابا، من و ایران (311)، یاد کرده است. اما این سنجاق قفلی متعلق به چه کسی است؟ و چقدر ظرفیت داستان سرایی دارد؟
خانم فاطمه ناهیدی روایت دیگری از این سنجاق قفلی گزارش داده و آن را متعلق به خانم مریم (شمسی بهرامی ) دانسته است: «همان روز زنی آمد و گفت: میخواهم بگردمتان. رفتیم گوشهی سلول و لباسهایمان را درآوردیم و او یکی یکی ما را گشت. سنجاق و کشی که به موهایم بسته بودم گرفت و گوش وارههایمان را درآورد. همه چیزمان را گرفت. فقط مریم (شمسی بهرامی)یک سنجاق قفلی بزرگ داشت که آن را گذاشته بود بالای دیواری که توالت را از بقیهی سلول جدا میکرد. آن را توانستیم نگه داریم که بعدها خیلی به دردمان خورد.» (برادران،1389ص24)
21) شنیدن یا عد
مطالب مشابه :
باشگاههای کوک سول وان در شیراز
باشگاههای کوک سول وان در شیراز. فرهنگسرای (آرش علوی تبار مسئول كوك سول وان ایران)
دومین سوگواره وبلاگ نویسان عاشورایی
رتبه اول: یحیی علوی زینب ذوالقدر از شیراز (+) منبع : فرهنگسرای
ساخت مجسمه ی بازی هفت سنگ از جنس فایبرگلاس
این مجسمه ها از جنس فایبرگلاس می باشد که در پارک علوی شهر شیراز نصب در فرهنگسرای
نــــقّاشی
دبستان دخترانه بعثت ،شیراز. امروز در فرهنگسرای مصلی نژاد نگین داعی،پرنیان علوی مقدم
نگاهی به آثار » استاد فرهیخته : جناب آقای جواد جعفری فسایی «سها
،انتشارات نوید شیراز در دوازدهمین جشنواره ی شعر علوی فرهنگسرای
از رکناباد شیراز تا ائل گلی تبریز
سلام دادا ! - از رکناباد شیراز تا ائل گلی تبریز - تولد و انتشار موفق سبک زلال بر دنیای ادبیات
نقدی بر کتاب من زنده¬ام لفته منصوری
فرهنگسرای علوی سید در پاسخ رحمان که در جستجوی خواهرش به شیراز رفته بود اینگونه پاسخ می
برچسب :
فرهنگسرای علوی شیراز