چشم هاى وحشى 8
همون کنار وان با لباس کز کرده بودم و داشتم هق هق میکردم … خاطره اش داشت دیوونه ام میکرد . خاطره هایی از بچگی هامون … از اون موقع هایی که اگه یه روز همو نمی دیدیم خونه رو روی سرمون میذاشتیم . اون موقع هایی که دنیا ی من فقط جمع می شد توی یه کلمه … آترین … اون که برام همه چیز بود … یه دوست … یه همراه … کسی که ازم حمایت کنه … پشتم باشه .
وقتی به اون موقع هایی فکر میکردم که برام بازو میگرفت و می گفت ” عضله ها رو ببین ” لبخندی روی لبم میشست که تهش بغض بود . بغضی دردناک از ترس جدایی !
توی دلم شروع کردم به نالیدن … به گله کردن … از خودم … از خدا … از آترین .
آترین ! … هنوزم به قول و قسمت پایبندی ؟ … هنوزم می خوای که تا همیشه ی همیشه با من بمونی ؟ … می خوای با هم عروس و دوماد بشیم و بعدم یه دختر گوگولی مگولی بیاریم و اسمشو بزاریم آتریسا ؟
از شدت هق هق به زور نفس میکشیدم … اضطراب و ترس داشت دیوونه ام میکرد . ترس از دست دادنش قلبمو درد می آورد . سرمو از روی زانو هام برداشتم . صدای رامتینو از پشت در شنیدم که صدام میکرد :
رامتین ــ رهااا ؟؟؟ … رها ؟؟ … جواب بده !! …
بعد هم شروع کرد تند تند به در کوبیدن . سعی کردم قدرتمو جمع کنم توی صدام و گفتم :
ــ بله رامتین ؟ …
رامتین ــ چرا جواب نمیدی دختر ؟ … نصف عمرمون کردی … بیا بیرون باهات کار دارم .
ــ میام .
معلوم نبود از کی داشته در میزده و صدام میکرده ولی من توی عالم خودم بودم . سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و گریه نکنم . سریع لباسامو در آوردم و یه دوش گرفتم . چشمام حسابی پف کرده بود و قرمز شده بود . حوله ام رو پوشیدم و از حمام بیرون اومدم . موهام همون طور خیس دورم ریخته شده بود . با بیرون اومدن از حمام ، نگاه و چهره های نگران رامتین و مامان رو دیدم .
رامتین ــ رها ؟ حالت خوبه ؟ … چرا جواب نمیدادی ؟
جواب کوتاه دادم :
ــ خوبم
اومدم برمتوی اتاق که مامان گفت :
مامان ــ گریه کردی ؟
دوباره همه ی صحنه ها جلوم ظاهر شد و بغض گلومو گرفت . سرمو به معنی نفی تکون دادم و دوباره رفتم سمت اتاق . بدون اینکه فکری به پوشیدن لباس یا خشک کردن موهام بکنم روی تخت ولو شدم . باید فکر میکردم … نمی تونستم با گریه و ناله و گله تکلیف خودمو مشخص کنم .
عروسک خرگوش کرم رنگی رو که آترین برام خریده بود رو بغل کردم و به خودم فشردمش . کاش همین امشب آترین همه چیزو برام میگفت و از آشفتگی ام کم میکرد . توی فکر بودم که در زدن و بلافاصله رامتین وارد شد . نگاهمو چرخوندم به طرفش .نشست لب تختم که گفتم :
ــ چرا اومدی اینجا ؟
رامتین ــ آترین بهم زنگ زد … گفت که حالت خوب نیست !
ــ دلیلشو هم بهت گفت ؟
آروم سرشو تکون داد و گفت :
رامتین ــ متاسفم !
ــ تو میدونستی ؟
رامتین ــ آره !
ــ دیگه حال داد و هوار کردن برای اینکه چرا بهم نگفته رو نداشتم . همین طور دلم میخواست خود آترین بهم می گفت نه رامتین . پس تصمیم گرفتم از خود آترین بپرسم !
رامتین که سکوت منو دید بحث رو عوض کرد و گفت :
رامتین ــ میخوای بیای خونه ی ما ؟
ــ نه … تو برو
دستاشو باز کرد و گفت :
رامتین ــ بیا اینجا ببینمت !
آروم توی آغوشش خزیدم . شاید تنها چیزی که الان می تونست تا مدت کوتاهی آرومم کنه همین آغوش بی منت رامتین بود . بازم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . اما این بار داشتم برای رامتین گریه میکردم . پیش اون . این دفعه واقعا داشتم خالی میشدم . قلبم درد میکرد … از این شک درد آوری که بی رحمانه به قلبم وارد شده بود … از پنهان کاری آترین … از بی رحمی دنیا دلم خون میشد !
رامتین بی هیچ حرفی موهای نیمه خشک شده و گوریده شدمو نوازش میکرد . بالاخره به حرف اومدم . با هق هق گفتم
ــ چرا ؟ … چرا رامتین ؟ … چرا دنیا انقدر بی رحمه ؟ … چرا خدا منو نمی بینه ؟ … چرا نذاشت که ما با هم باشیم ؟ … این همه آدم گوشه گوشه ی دنیا با هم خوشبختن … چرا … چرا من نمی تونم باشم … چرا ما نتونستیم باشیم ؟
از آغوشش بیرون اومدم . توی چشماش زل زدم و با حالت عاجزانه ای التماس کردم :
ــ بگو … رامتین … تو رو خدا بگو همش یه کابوسه … یه کابوس وحشتناک که به زودی تموم میشه ! … بگو دیگه لعنتی
آخراش تن صدام بالا رفته بودم و داشتم جیغ میزدم . حرکاتم دست خودم نبود . انگار هنوز توی شک چیزاهایی بودم که شنیدم .
دوباره منو کشید توی بغلش و گفت :
رامتین ــ هیش ! … آروم باش ! … خواهرم … رهام … قربونت برم ! … گریه نکن … چرا نا امیدی ؟ … الان دیگه هر چیزی درمان داره … با گریه که هیچی حل نمیشه عزیز من !
لبمو گاز گرفتم که گریه ام بند بیاد . رامتین اشکامو پاک کرد و گفت :
رامتین ــ پاشو خوشگلم … پاشو بروو صورتت رو بشور و بیا !
آروم از جام بلند شدم و سمت دستشویی اتاقم رفتم . صورتم و شستم و اومدم بیرون . رامتین داشت سشوار رو به برق میزد . تا من رو دید لبخندی زد و اشاره کرد که برم روی صندلی میز آرایش بنشینم . مثل دختر های خوب حرفشو گوش دادم و روی صندلی میز آرایش نشستم . آب پاش رو برداشت و شروع کرد به خیس کردن موهام . بعدم برس رو برداشت و با حوصله شروع کرد موهامو شونه زدن . سشوار رو روشن کرد و افتاد به جون موهام .
رامتین ــ همین طوری که یه سره مریضی … موهاتم که خیس باشه بد تر میشی .
نگاهی از توی آینه به موهای پر کلاغی سشوار کشیده ام کردم .
رامتین ــ بدو برو یه کم چیز میز بردار بریم خونه ی من .
ــ من همینجا راحتم رامتین … باید با خودم خلوت کنم … خواهش میکنم !
رامتین ــ تنها باشی ؟؟ … با خودت خلوت کنی ؟ … یا بشینی صبح تا شب گریه کنی ؟ … یا مثل چند ماه پیش خودتو از عالم آدم قایم کنی و بشینی گوشه ی اتاق و با هیچ احد الناسی حرف نزنی ؟ … می خوای دوباره افسردگی بگیری و مجبور بشی بازم دوره های روان شناسیت رو شروع کنی … هر چند که اون دوره ها رو تموم نکردی و الان هنوز حالت خوب نشده یه اتفاق دیگه برات افتاد … رها ! … چند روزی با من باشی بهتره … هم من خیالم راحت تره هم تو تنها نیستی ! … سارا هم هست .
شاید رامتین راست می گفت و بهتر بود یکم پیش رامتین باشم و سعی کنم همه چیزو از ذهنم پاک کنم . پس قبول کردم :
ــ رامتین !
رامتین ــ هان ؟!
ــ مزاحم که نیستم ؟!
رامتین ــ نه عزیز من … یه خواهر که بیشتر ندارم ! … تو هنوز خونه ی منو ندیدی ؟
ــ نه !
رامتین ــ واقعا که … به تو هم میگن خواهر ؟
نگاهی متعجب بهش کردم … انگار نه انگار که خودش یه مدت زندگی رو واسم جهنم کرده بود و فقط به روم اخم میکرد .
رامتین ــ خوب حالا … نمی خواد اونطوری نگام کنی !
ــ رامتین … نمی خوام معذب باشید ها !
رامتین ــ نه عزیزم … تو از کی تا حالا انقدر تعارفی شدی ؟ … بعدشم مگه تو غریبه ای که معذب شیم … بچه هم که نیستی ماشالله !
بعدم چشمکی زد که معنیشو فهمیدم ولی می دونستم که داشت شوخی میکرد .
سریع یه سرس لباس مباس برداشتم و توی کولهام انداختم . یکی دو روز که بیشتر نمی خواستم اونجا باشم . کیف کوچیک لوازم آرایش و لوازم بهداشتیم رو هم برداشتم . شارژر و لب تابم رو هم یادم نرفت . همه رو با هم توی کوله چپوندم و بعد از تعویض لباس از اتاق خارج شدم . رامتین هم همون موقع از اتاقی که فبلا متعلق به خودش بود بیرون اومد .
رامتین ــ اماده ای ؟ بریم ؟
با سرم جواب مثبت دادم . خلاصه بعد از خداحافظی کردن از مامان و بابا از خونه خارج شدیم . البته نا گفته نماند که چقدر مخالفت کردند و خواستند که خونه بمونم ولی رامتین راضیشون کرد و من با رامتین همراه شدم . تو پارکینگ که رفتیم گفت :
رامتین ــ می خوای تو برونی ؟
ــ نه بابا … الان حوصله ندارم !
رامتین ــ ای بی لیاقت اصلا بهت نمیدم … سارا رو هم نذاشتم که پشت ماشینم بشینه !
ــ بس که گدایی ! … هر چند من تا حالا نشستم !
رامتین ــ بله !
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه ی رامتین . دیروقت بود و تقریبا میشد گفت خیابون ها خلوت بود . رامتینم که نمی دونم چرا الان عشق سرعتش گل کرده بود ، داشت با سرعت از خلوتی خیابان های تهران استفاده میکرد .
سفت روی صندلی نشسته بودم . تا حالا ندیده بودم اینطوری برونه . حس میکردم با حرس داره پاشو روی گاز فشار میده و لایی میکشه . هیچوقت از سرعت نمی پرسیدم ولی اینبار دیگه داشتم میترسیدم . داشتیم از یه سر پایینی با سرعت افتضاح رامتین پایین میرفتیم که یه دفعه از یکی از کوچه های کنار یه ماشین زد بیرون . همون موقع از شانس ما یه مرده هم پرید وسط خیابون . می دونستم اگه به یارو بخوریم له میشه . اگه هم با ماشینه می خوردیم هر دومون له میشدیم . رامتین هم که انگار حالیش نمی شد . خیلی بهشون نزدیک بودیم که در چشمامو گرفتم و جیغ زدم :
ــ رامتیــــــــــــــــــــ ــــــــــن !
چشمام بسته بود و به غیر صدای کشیده شدن لاستیک ها روی زمین چیز دیگه ای نشنیدم . حس مردن نداشتم … پس زنده بودم . فقط حس میکردم دمای بدم به صورت افتضاحی پایین اومده بود . با صدای رامتین چشمامو باز کردم :
رامتین ــ رها ؟ … حالت خوبه !
هنوز توی شک بودم و به یه نقطه خیره شده بودم . از سرعت نمی ترسیدم ولی از تصادف متنفر بودم . سریع تکونم داد :
رامتین ــ رها … رها !
پلکامو بهم زدم . با خودم زمزمه میکردم :
ــ لهش کردیم … له شد … مرده له شد !
رامتین ــ هیچی نشد … خیالت راحت باشه ! … رها … هیچی نشد .
بعدم سریع منو که انگار مسخ شده بودم رو توی بغلش کشید :
ــ هیچی نشد … خوب … متاسفم رها ! … ای بابا !
سریع در داشبورد ماشینو باز کرد و یه آب نبات چوبی از توش در آورد و سریع باز کرد و داد دستم . زیر لب با خودش گفت :
رامتین ــ بهتر که سارا دو تا از اینا خرید .
با طعم شیرین آب نبات حالم بهتر شد . بالاخره رسیدیم به خونه ی رامتین اینا . ماشینو توی پارکینگ گذاشت ور فتیم توی آسانسور . به طبقه ی رامتین اینا رسیدیم . رامتین زنگ درو زد و منتظر شد که سارا درو باز کنه . انتظارمون خیلی ادامه پیدا نکرد و چند سانیه ی بعد در باز شد . سارا با دیدن من جبغ کوتاهی کشید و سریع بقلم کرد .
سارا ــ واییییی نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده ! … خیلی بی معرفتی ! … این رسمشه که تو یه بار هم اینجا نیومدید ؟
ــ نشد دیگه … منم خیلی دلم واست تنگ شده بود عزیزم !
همراه باهاشون رفتم تو . از همون اول شروع کردم به آنالیز کردن خونه . خوب ! … خونه ی شیکی بود کوچیک هم نبود بزرگ هم نبود . متوسط بود . کنار ورودی یه جا کفشی ساخته شده بود . بعد از ورودی هم یه هال قشنگ بود که تلفیقی از رنگ صورتی پر رنگ و سفید بود . دیوار هاش بیشترش کاغذ دیواری سفید رنگ بود ولی بعضی قسمت ها رو صورتی پر رنگ کرده بودند . اما چون صورتی ها همراه با سفید بود باعث نمی شد که اعصاب آدم خورد بشه . مبلمان راحتیش بهترین قسمتش بودند . توی همون تم رنگ صورتی و سفید بودند. اما هارمونی خیلی جالبی داشتند . مثلا کاناپه کاملا سفید رنگ بود ولی کوسن هایی با طرح صورتی داشت . مبل های تکیش کاملا صورتی بود ولی کوسن های سفید داشت . انگار خونه توش روح زندگی داشت . چیزی که مدتی بود توی هیچ جا حس نکرده بودم . خوش به حال رامتین که اینجا زندگی میکرد . جایی که گوشه گوشه اش با گل های رنگارنگ تزئین شده بود . کنار سالن اتاقی تعبیه شده بود . کنار اتاق هم آشپزخونه ساخته شده بود . گوشه ی سالن هال میز ناهارخوری بود و عقب تر از اون پذیرایی بود که پنجره ی بزرگی هم داشت که به تراس قشنگ که با گل های خیلی زیبا تزئین شده بود . بی اراده در تراس رو باز کردم و بیرون رفتم . بوی گل توی مشامم پیچید . واقعا اون جا آدم به وجد می اومد . فهمیدم که رامتین هم وارد تراس شد . پس گفتم :
ــ رامتین اینجا خیلی قشنگه !
رامتین ــ بعله دیگه … سلیقه ی ساراست !
ــ وای عالیه !
رامتین ــ خوشحالم که خوشت اومده !
نمی دونم طبیعت چی داره که آدم خود به خود توش به وجد میاد . روحیه ی منم واقعا عوض شده بود . فقط با دیدن چند تا گل . با بوی اونها !
یکی یکی کنار گلها میرفتم و برگاشون و نوازش میکردم . انگار انرژی مثبت به آدم میداد .
رامتین ــ بیا بریم تو … هوا سرده !
راست میگفت یکم سرد بود . قبول کردم و باهاش رفتم تو .
خونش کلا سه تا خواب داشت که دو تاش ته یه راهروی کوچیک بعد از آشپزخونه بود . سارا اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت :
سارا ــ نمی خوای یکم خلوت کنی ؟ … برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم !
لبخندی بهش زدم و دنبالش راه افتادم . دستمو گرفته بود و دنبال خودش میکشید . منو برد توی یکی از اتاق های ته راهرو .
سارا ــ وسایلتو رامتین آورد اینجا . بو لباساتو عوض کن تا من شامو آماده میکنم !
به حرفش گوش دادم مشغول تعویض لباسام شدم . یه شلوارک لی کوتاه پوشیدم با تاپ سبز ارتشی . بیرون که رفتم دیدم رامتین نشسته سر میز غذا خوری و داره منتظر به سارا نگاه میکنه و میگه :
رامتین ــ بدو دیگه ! … گشنمه !
سارا دیس غذا رو گذاشت روی میز و با خنده گفت :
ــ بیا آقای شکمو !
منم رفتم سمتشونو با هم مشغول غذا خوردن شدیم .
*********
دستمو گذاشته بودم زیر بالشتمو کج روش خوابیده بودم . خونه ی رامتین بهم آرامش داده بود . سارا خیلی دختر خوبی بود . برای زندگی رامیتن خیلی شاد بودم . سارا سرشار از حس زندگی بود . این همون حسی بود که وقتی با سامان بودم داشتم . شاید این حس توشون ارثی بود . حالا رامتین هم حس زندگی داشت .
آرامش این خونه قلبمو آروم کرده بود . صبح بود ولی من دلم نمی خواست که از جام بلند شم . اما نمیشد که همیشه همون طور بمونم . تا حالا نشده بود صبح به این زودی بیدار شم و انقدر سر حال باشم .
از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه … موهامو شونه زدم و از اتاق بیرون رفتم . دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم .
صدای رامتین اینا از توی پذیرایی میومد . آروم آروم رفتم توی پذیرایی . سارا توی تراس بود و رامتین هم جلوی در وایساده بود . یه دستشو روی چارچوب در گذاشته بود و سرشو گذاشته بود روی دستش . من هم جایی بودم که توی دید رس نبودم . رامتین داشت با صدا خواب آلو با سارا حرف میزد :
رامتین ــ من میدونم … تو این گلا رو بیشتر از من دوست داری !
سارا اومد جلوی رامتین وایساد و دستشودور گردن رامتین حلقه کرد .
سارا ــ من تو رو دوست ندارم ؟
رامتین ــ نچ .
سارا ــ من تو رو دوست ندارم
رامتین دوباره گفت :
ــ نچ .
سارا لباشو گذاشت روی لبای رامتین و دستشو کرد لای موهاش . بعد از چند لحظه از هم جدا شدند .
رامتین ــ آها … حالا سر حال اومدم !
مخصوصا جلو رفتم و بلند گفتم :
ــ سلام ! صبح به خیر !
رامتین بی خیال گفت :
رامتین ــ سلام … صبح به خیر خواهر گلم !
رفتم جلو و به عادت گذشته ها گونه اش رو بوسیدم … هر چند این عادت مدتی بود که از سرم افتاده بود .
رامتین ــ وای … من و این همه خوش بختی محاله ! … چه خوش به حال منه امروز !
سارا گونه هاش رنگ گرفت و به رامتین چشم غره رفت . دوباره مشغول آب دادن به گل ها شد . منم رفتم کنارش و مشغول تماشای گل ها شدم . توی روشنی خیلی قشنگ تر بود .
بی مقدمه گفتم :
ــ رامتین !
رامتین ــ هوم ؟
ــ امروز چرا تو چیزی درباره ی آترین بهم نگفتی ؟
رامتین ــ بهتر بود از خودش بشنوی !
ــ امروز میخواد با هام حرف بزنه !
رامتین ــ خوبه ! … از اول باید این کارو میکرد !
با حرس حرف میزد و انگار می خواست آترینو خفه کنه !
ــ کاش بهم میگفت !
رامتین ــ حالا می خوای چیکار کنی ؟
ــ نمی دونم ! … از دیشب که فهمید دارم بهش فکر میکنم ! … ولی اول باید حرفاش رو بشنوم .
رامتین ــ راست میگی ! … امروز دانشگاه داری ؟
ــ نه !
رامتین ــ ساعت چند ؟
ــ چی ساعت چند ؟ … ندارم کلاس !
رامتین ــ قرارتو میگم … ساعت چند ؟
ــ آها … نمی دونم گفت زنگ میزنه بهم میگه !
رامتین روشو کرد سمت سارا و گفت :
رامتین ــ ول کن این علف ها رو بیا به من صبحونه بده !
به جای سارا من اعتراض کردم :
ــ علف عمته ! … گل های به این قشنگی ! … بعدم سارا مگه کوزته ؟ … خودت برو صبحونه آماده کن !
رامتین با تعجب بهم نگاه کرده بود و یه لبخند محو روی صورتش بود … خیلی وقت بود از این پر رو بازیا نمی کردم . اینطوری حرف نمی زدم … شوخی نمیکردم … کل کل نمیکردم … منزوی شده بودم کاملا !
سارا که داشت می خندید گفت :
سارا ــ بیا … هی میگن خواهر شوهر اله … خواهر شوهر بله …
پریدم وسط حرفش و گفتم :
ــ غلط کردن … خواهر شوهر به این گلی !
سارا آب پاشو گذاشت کنار گلها و اومد سمت من . دستشو انداخت گردن منو گفت :
ــ آقا رامتین بسوز … خواهر شوهر دارم گل ! … حالا بدو برو واسه ی ما ها صبحانه آماده کن تا بیایم .
رامتین هم که دید نه نمیتونه حریف ما بشه راهشو کشید و رفت . همون طر با خودش غر غر میکرد :
رامتین ــ نیگا کن دو تا ضعیفه چه جوری منو به بازی گرفتن ! … مردم مردای قدیم … والا زناشون نمی تونستن رو حرفشون حرف بزنن چه برسه دستور هم بدن و حاضر جواب کنن !!! … نچ نچ نچ !
دستاشو توی هوا تکون میداد و حرف میزد . ما هم که از این حرکاتش داشتیم از خنده میمردیم . توی دلم داشتم میگفتم :
ــ کاش میشد همیشه باهاشون زندگی کنم .
سارا ــ رها بریم کمکش ؟
ــ نه بابا ولش کن !
سارا ــ گناه داره .
ــ نه بابا گناه چیه ؟
سارا ــ باشه !
ژست لاتی گرفتم و گفتم :
ــ ببینم آبجی ! … این داداش ما که شکا رو اذیت نمی کنه ؟ هان ؟
سارا هم ادای گریه کردن در آورد و گفت :
سارا ــ نمی دونی هر روز منو کتک میزنه … نمیدونی که … منو با کوزت اشتباه گرفته .
صدای رامتین از آشپزخونه اومد :
رامتین ــ سارا خانوم به هم میرسیم ! … رها تو هم بی نصیب نیستی ها !
اومدم جواب بدم که صدای زنگ گوشی ام از توی اتاق اومد . سریع رفتم سمت اتاق و گوشیم رو برداشتم . آترین بود … تندی جواب دادم :
ــ الو ؟
آترین ــ سلام عزیزم !
ــ آترین امروز کجا ببینمت ؟
آترین ــ یه ربع دیگه میام دنبالت !
ــ ببین من خونه ی رامتین اینام .
آترین ــ آهان … ببین اشکال نداره من بیام اونجا دنبالت ؟
ــ نه بیا … خدافظ
آترین ــ خداحافظ !
گوشی رو پرت کردم روی تخت و رفتم سمت لباسام . همینارو داشتم فقط . سریع پوشیدمشون و یه آرایش کمی کردم که صورتم بی روح نباشه . صدای رامتین از بیرون اومد :
رامتین ــ رها نمیای ؟
ــ اومدم اومدم !
شالمو شل انداختم روی سرم و کیفمو برداشتم و بیرون رفتم .
رامتین ــ کجا به سلامتی ؟
ــ بیرون !
رامتین ــ یهو چی شد ؟
یه لقمه یی سر پایی گرفتم و گذاشتم توی دهنم همون موقع هم صدای زنگ در بلند شد . با دهن نیمه پر گفتم :
ــ من میرم … فعلا !
سارا ــ کجا یهویی ؟
رامتین ــ ببینمت … با آترینی ؟
ــ اوهوم … خدافظ !
سریع کفشامو پوشیدم و از در بیرون رفتم . آخرین لحظه صدای رامتینو شنیدم که گفت :
رامتین ــ مواظب خودت باش .
توی صداش نگرانی موج میزد . می دونستم اگه آترین جلوش بود گردنشو میشکست . سوار آسانسور شدم و پایین رفتم . ماشین آترین جلوی در بود . سوار شدم و سلام کردم . فهمیدم که برگشته سمتمو داره نگام میکنه .
ــ چیه ؟
سرشو برگردوند و گفت :
آترین ــ هیچی … حالت خوبه ؟
ــ اوهوم !
آترین ــ چرا اومده بودی اینجا ؟
ــ رامتین ازم خواست … اما خوب کاری کردم .
راه افتاد .
آترین ــ اوهوم !
ــ کجا میریم ؟!
آترین ــ صبحانه خوردی ؟
ــ تقریبا !
آترین ــ بریم کاخ ؟
جلویی این پیشنهادش نمی تونستم ومقاومت کنم . هم بخاطر صبحانه هم به خاطر این که عاشق کاخ نیاوران بودم .
ــ بریم !
تا رسیدیم به کاخ هیچ کدوم حرفی نزدیم . من داشتم فکر میکردم که یعنی دیگه چه چیز هایی هست که به من نگفته . شاید اون هم داشت به عکس العمل من فکر میکرد .
بالاخره انتظارم به پایان رسید و به کاخ رسیدیم . استرس بدی داشتم و این توی تمام حرکاتم کاملا مشخص بود . ماشین رو اونطرف خیابان پارک کرده بود و باید اونطرف میرفتیم . وقتی خواستیم رد بشیم دستمو گرفت . وقتی دستم با دستش تماس پیدا کرد سردی دستاش دلشوره ام رو زیاد تر کرد .
آترین ــ نمی خوام بری زیر ماشین !
اعتراض کردم :
ــ مگه بچه ام ؟
آترین ــ دستات داره میلرزه !
راست میگفت … دستام داشت میلرزید و ممکن بود یهو وسط خیابون پاهام هم از کار بیفته . نمی دونم این استرس ناگهانی از کجا پیدا شده بود .
وارد کاخ شدیم و رفتیم توی کافی شاپش . بعد از این که آترین یه عالمه خرت و پرت برای صبحانه جلوم چید ، خودشم نشست و شروع کرد . بدن مقدمه چینی رفت سر موضوع :
آترین ــ اواسط تابستون بود که مامان گیر داد که بیایم ایران . میگفت دلم واسه کشورم تنگ شده … برای شما . خوب ما که توی ایران خیلی فامیل نداشتیم . به خاطر همین هم بعد از ده سال تازه یادمون افتاده بود که برگردیم . بالاخره با اصرار های مامان قرار شد که بیایم ایران . من از همه بیشتر ذوق داشتم . فکر این که بخوام بعد از ده سال ببینمت یه شور و نشاطی رو توی دلم انداخته بود که خودم هم باورم نمیشد . همه چیزو فراموش کرده بودم و فقط به تو فکر میکردم . نمی دونستم چطوری شدی . اصلا نمی دونستم چیکار میکنی . فقط میخواستم ببینمت . اما قبل از این که برگردیم مامان ازم خواست که برم آزمایش بدم . آخه چند ماهی بود که علایمی توم به وجود اومده بود که باعث نگرانی مامان میشد . اما خودم میگفتم که طوریم نیست . بالاخره به خاطر اصرار ها و خواهش های مامان رفتم آزمایش دادم . اما کاش نمیدادم . روزی که قرار بود بیایم جواب آزمایشو گرفتم و اون هم تایید میکرد که من به سرطان خون مبطلا شدم .
اشک توی چشمام جمع شده بود و داشتم به حرف های آترین گوش میدادم . از روی میز دستمو گرفت و گفت :
آترین ــ اگه یه قطره اشک بریزی دیگه هیچی نمیگم .
لبمو گزیدم و سرمو تکون دادم که ادامه داد .
آترین ــ همه ی نقشه هام نقشه بر آب شد . تصمیم گرفتم که نیام ایران . که تو رو نبینم . میترسیدم دوباره بهت وابسته بشم . وقتی مامان فهمید ، شکست . من تنها بچه اشون بودم . غم بابا رو هم از توی چشماش میشد خوند اما مثل همیشه محکم بود و چیزی بروز نمیداد . اون روز برنگشتیم . انقدر همه توی شک بودند که دیگه به فکر برگشتن نبودند . حال مامان خیلی بد بود . به خاطر همین بابا دوباره بلیط گرفت تا روحیه ی مامان رو عوض کنه . انگار همه چیز طوری از قبل برنامه ریزی شده بود تا من بیام ایران و تو رو ببینم . قبل از اومدن با خودم شرط کردم که جوری رفتار کنم که به هم وابسته نشیم . میخواستم بهت نزدیک نشم . تصمیم گرفتم خودمو کنترل کنم در برابر کششی که مطمئن بودم داری . روزی که دیدمت انقدر عوض شده بودی که باورم نمیشد . دلم میخواست بقلت کنم . دوست داشتم باهات صحبت کنم . می خواستم با هم باشیم . مثل همیشه باهات صمیمی باشم . اما خدا اینطور نخواسته بود . سرنوشت ما با هم نبوده !
حرفای اونشب آترین توی ذهنم اومد :
آترین ــ تو باید اینکارو بکنی … خودم مجبورت میکنم … این سرنوشتیه که توی آسمونا برای ما نوشتن … سرنوشت من و تو با هم نبود رها !
با خودم فکر کردم … به چی مجبورم میکنه ؟ … آترین ساکت شده بود نمی دونم داشت به چی فکر میکرد . با خودم گفتم :
ــ یعنی واقعا سرنوشت ما با هم نبوده ؟ … چرا توی آسمون سرنوشت ما رو جدا از هم نوشتن ؟
نتونستم جلوی قطره اشک مزاحم توی چشمم رو بگیرم . آترین سریع دستشو آورد و اشکمو پاک کرد . گفت :
آترین ــ من باید گریه کنم نه تو … من تو رو از دست دادم … خدا منو لایق تو ندونسته .
آروم گفتم :
ــ چرا ؟
بدون این که جوابمو بده ادامه داد :
آترین ــ ازت دوری میکردم و میدیدم که ناراحت میشی … دیوونه میشدم که میدیدم ازم ناراحتی اما میدونستم اگه نزدیکت بشم کنترلمو از دست میدم و بهت نزدیک میشم ولی من اینو نمی خواستم . نباید به هم نزدیک میشدیم . اما من نتونستم خودم رو ازت دور نگه دارم . پس بعد از رفتن دوباره به امریکا بازم برگشتم . نتونستم تحمل کنم . بعد از دیدنت باز دوباره قلبم آتیش گرفت . برگشتم اما نه کوتاه مدت . برای همیشه . یه آپارتمان برای خودم خریدم و همینجا موندگار شدم . مامان قبول نمیکرد میخواست اونجا بمونم و درمانم رو شروع کنم . اما من نمی خواستم . می خواستم پیش تو باشم . حتی شده دورا دور .
پریدم وسط حرفش :
ــ چرا درمانت رو شروع نکردی ؟
آترین ــ چون بی فایده بود .
ــ چرا چرت میگی ؟ … بی فایده یعنی چی ؟
آترین ــ بیماریم خیلی پیشرفت کرده بود . امیدی برای بهبود نبود شاید یکم روند پیشرفتشو کند میکرد .
ــ همون … باید شروع کنی !
آترین ــ واسه چی این وقت کوتاه رو باید حروم کنم … اگه فایده نداشت چی ؟
ــ اونوقت حداقلش اینه که خودتو سرزنش نمیکنی
آترین ــ الان هم نمی کنم … البته اگه به حرفم گوش کنی !
ــ بگو !
آترین ــ بزار قدم به قدم پیش برم .
با سرم تایید کردم که ادامه داد :
آترین ــ اول اومدم خونه ی شما … فکر میکردم که میتونم خودمو کنترل کنم … اما دیدن تو دیوونم میکرد … این که نتونم باهات باشم منو به جنون میکشید . روز اول که خونتون بودم … اون موقعی که تو رو توی بقل رامتین دیدم خودمو سرزنش میکردم که چرا من نمی تونم انقدر بی غل و غش بقلت کنم . وقتی توی هال دیدمت فهمیدم که هیچ وقت نمی تونم در برابر کشش تو مقاومت کنم . پس خودمو ازت دور میکردم . وقتی بودی من میرفتم . اما شب اول رو یادته ؟ … اون موقعی که ماشینتو گرفتم ؟
ــ یادمه
آترین ــ بهت زنگ زدم … خواستم باهات صحبت کنم … اون موقع می خواستم همه چیزو بهت بگم . اما تو قبول نکردی و منم بعد از مدتی پشیمون شدم . همون موقع همه چیزو به رامتین گفتم ولی بهش التماس کردم که چیزی به تو نگه . منم دور و برت بودم . توی خونتون . تا شب عروسی دختر خاله ات . اون شب شبی بود که کمر همت رو بسته بودی تا منو دیوونه کنی .
با حرس ادامه داد :
آترین ــ نمی دونم توی اون لحظه رامتین خر کجا رفته بود … حمام بود … نمی دونم . شاید خل شده بودم ولی وقتی رامتینو صدا کردی من اومدم و بعدشم که خودت میدونی .
یه کم مکث کرد . شاید به اون موقع برگشته بود .
آترین ــ رفتم توی حیاط پشتی … کنار اون درخت خرمالو که بچه بودم عاشقش بودم . از وقتی برگشته بودم خیلی اوقات میرفتم پیشش … بهش گله میکردم … ازش میپرسیدم چرا آرزومو برآورده نکرده ؟ … مگه اون درخت آرزو های من نبود ؟ … مگه هر چی میگفتم برآورده نمی کرد ؟ … یادته اون روز رو ؟ … اون وقتی که رفتیم اونجا و به هم قول دادیم که با هم باشیم … که …
حرفشو ادامه نداد . میدونستم به کجا میرسه … می خواست بگه مگه قرار نبود که با هم عروس دوماد بشیم … که بچه دار بشیم .
دوباره ادامه داد :
آترین ــ اما تو باز هم اومدی … اومدی و داشتی کاری میکردی که کنترلمو از دست بدم . نزدیکم بودی و میخواستم ببوسمت . اما با تصور زمانی مثل الان عذاب وجدان گرفتم . و نبوسیدمت … اما باز هم ول کن نبودی … اما انقدر وسوسه ات زیبا بود که شب نتونستم بهش قلبه کنم .
چند لحظه مکث کرد و بعد به چیز های روی میز اشاره کرد و گفت :
آترین ــ بخور !
سزمو به معنای نفی تکون دادم .
آترین ــ نخوری نمیگما !
نگاه ملتمسی بهش کردم و با لحن مظلومی گفتم :
ــ باور کن هیچی نمیتونم بخورم … بگو ترو خدا !
آترین ــ نچ … گرسنمه تو بشین منو نگاه کن بعدا میگم بقیه اش رو !
نمی دونم چطوری انقدر خونسرد نشسته بود ! من از استرس داشتم میمردم این انقدر ریلکس میگه گرسنشه ؟؟؟؟ … انقدر با اشتها غذا میخورد که آدم نا خودآگاه به خوردن تشویق میشد . ظرف املت رو کشیدم سمت خودم که گفت :
آترین ــ برای اون نقشه نکشیا !!! … مال منه !
بهش چشم غره رفتم و شروع کردم به خوردن . خدایی گرسنه ام بود . وقتی آترین حسابی ته غذا ها رو در آورد و به اندازه ی پولی که واسه صبحانه داده بود خورد ازم خواست که بلند شیم و یکم قدم بزنیم .
مطالب مشابه :
چشم هاى وحشى 8
رمان خانه - چشم هاى وحشى 8 - هم بخاطر صبحانه هم به خاطر این که عاشق کاخ نیاوران بودم .
رمان آریانا
رمان عاشقانه شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام هر یک از اینجا تا نیاوران مگر چقدر راه
چشم های وحشی 1
رمان خانه لباسام رو عوض کردم و دوباره از خونه زدم بیرون و پیاده رفتم سمت کاخ نیاوران .
قسمت سوم آدم دزدى به بهانه عشق
رمان خانه - قسمت سوم آدم دزدى به بهانه عشق - خونه عمه محمد نیاوران بود .
رمان آریانا
ღ^ پاتوق رمان ^ღ شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام وقتی به نیاوران رسیدیم هوای سرد
رمان آدم دزدی به بهانه ی عشق(3)
رمــــان ♥ خونه عمه محمد نیاوران بود . رمان قایم موشک های خانه مجردی
برچسب :
رمان خانه نیاوران